وقتی انسان می ماند که چه کند ، آن وقت چه کند ؟

از این که می داند باید کاری کند ولی کل وجودش را محصور در جایی تنگ می بیند ، آن وقت چه کند ؟

آن قدر در باب این بی کاری اندیشیده است که ذهنش را ملول کرده است ، خب نمی تواند بیندیشد پس از کجا باید بداند که چه کند؟

دستانش را روی پیشانیش می گذارد و آهی از ته دل می کشد و با خود می گوید خب من چه کنم ؟ نه این که هیچ کاری نکند ، شاید کار برای او معنای دیگری دارد که هرکاری را کار نمی داند.

طی ساعات گذشته برای خرید نان به بیرون از منزل رفته بود به دستگاه پخت نان می نگریست البته نگاهش گاهی واضح گاهی تار می نمود نه این که چشمانش اشکالی داشته باشد انگار انگیزه ای برای دیدن نداشت زمانی که دستگاه، خمیر نان را به روی صفحه ی گردان تنور می کوبید صدایش همچون پتکی بود که به سر او کوبیده می شد.

هر روز را شبیه دیروز می گذارند و بعد با خود می گفت من امروز چه کردم؟ گاهی فقط به گوشه ای بدون پلک زدن می نگریست ، می گویند افسرده بود ولی او فقط نمی دانست چه کند.

زمانی که ذهنش به او اجازه فکر کردن می داد ، می اندیشید که چه کند ؟ زیاد فرصت نداشت چون کمی بعد ذهنش ملول واو خود نیز از پا می افتاد.

یعنی آن قدر پاسخ ش دشوار بود؟

آیا از اندیشیدن نتیجه ای عایدش می شد ؟

او امیدوار بود

photo_2025-02-15_16-28-50

گاهی اتفاقی می افتاد که دست او نبود ، هر اتفاقی که انسان را غمگین کند

فقط همین را کم داشت بی کاری در کنار غصه های اتفاقاتی که دست او نیست

اصلا زندگی چه معنایی دارد؟

او نمی دانست…

نه این که نخواهد که بداند ، می خواست ولی ذهنش جوابی برایش نداشت.

می گویند هدف داشته باش ، برنامه ریزی و تلاش کن و هزاران توصیه های دیگر که در کتاب ها و فضاهای مجازی می توان یافت اما چگونه انسانی که نمی داند چه کند ، بداند هدفش چیست؟

شاید اشکال از مغز آدمی باشد که وسعتش آن اندازه نیست تا بتواند انسان را در یافتن یاری کند شاید هم اشکال در دنیا باشد که آدمی را به اشتباه می اندازد.

می گویند خودت را بشناس در این صورت می توانی مسیرت را بیابی و اگر مسیرت واضح شود آن وقت می دانی هر روزت چه کنی.

ولی آیا انسان می تواند مسیرش را به سادگی بیابد؟ و در این زمان که به دنبال مسیرش است باید چه کند؟ آیا در آن زمان زندگی می کند؟

می گویند انسان باید درس بخواند ، پول درآورد ، ازدواج کند ، بچه دار شود ، بچه هایش را سروسامان دهد و پایانش نیز از این دنیا برود و این روند برای اکثر انسان ها تکرار می شود ولی آیا زندگی همین است ؟

او نمی دانست چه کند حتی ضرورت های زندگی را به سختی انجام می داد مثل میل به غذا ، خوابیدن ، بیدار شدن

 چرا گفتم ضرورت ؟ نمی دانم ناخودآگاه به ذهنم آمد شاید به خاطر این که انگیزه ای به انجامش نداشت

می گویند باید کاری کند چون  زندگیش مختل شده است ، ولی چه تفاوتی می کند برای انسانی که نمی داند معنای زندگیش چیست.

2 دیدگاه ها

  • سلام دوست عزیز
    متنتون زیبا و عمیقه
    انسانی رو به تصویر کشیدی که گویی دنبال معنایی عمیق برای وصل شدن به زندگیه
    و در پس هر معنایی که میبینه، باز بدنبال معنایی عمیق تر و ریشه ای تر میگرده
    من با خوندنش یاد کتاب “انسان در جستجوی معنا” اثر ویکتور فرانکل افتادم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *