زمانی که نوبت به او رسید تا سخن گوید فکرش از کار افتاد و زبانش بسته شد گویی معذب بود ، به سختی چند کلمه ای سخن گفت ولی نگاهش را از انسان ها می دزدید و به شکلی سخن می گفت که گویی به آن اطمینان نداشت، ساعاتی گذشت و احساس ناراحتی با او ماند،خود را سرزنش می کرد
چرا سخن نگفتی ؟
چرا مطمن ، سخن نگفتی؟
از چه چیزی می ترسیدی؟
فردای آن روز در اتاق زده شد ومدیر وارد اتاق شد ، بدون این که درخواست کند با لحن دستوری گفت :
اتاقت رو با فلانی تعویض کن ، تخته وایت برد اتاق ایشون خرابه…
او اعتراضی نکرد و اتاق را تغییر داد ولی مجدد احساس ناراحتی با او ماند
چرا سخن نگفتم؟
از چه چیزی می ترسیدم؟
او در آن لحظات برنامه ریزی شده بود تا سخن نگوید با وجود این که از درون نسبت به این رفتارمعترض بود.

این موضوع بارها برای او اتفاق افتاده است و هر بار گویی چیزی او را در بند می کشد تا سخن نگوید
خواست خودش چنین نیست او فقط برنامه ریزی شده است که چنین کند.
با خود می گوید نکند رفتار من با انسان ها به گونه ای است که به خود اجازه می دهند رفتاری با من داشته باشند که موردپسند من نیست و شروع به سرزنش خود می کند.
واقعیت این است که زور دنیا به زور او می چربد و بیشتر زمان خود صرف جنگیدن با دنیا می کند و هر بار خود را بازنده می داند
به راستی دنیا قوی تر است یا او ضعیف مانده است؟
احتمال دیگری نیز وجود دارد ، شاید نمی داند با دنیا چگونه تا کند.
بدون دیدگاه