به مدت دو روز ناراحت بود علت را نمی یافت تا این که شبی برای پیاده روی به بیرون از منزل رفت، همین طور که در ناراحتی خود غرق شده بود فکری به ذهنش آمد
من بی ارزش هستم…
شاید این جمله را بارها به خودتان گفته باشید جمله ای که احساس ناخوشایندی به همراه دارد ،حالتان بد است و نمی دانید چگونه از این حال بد خلاص شوید.
در دنیایی که زندگی می کنیم اگر رفتارمان ، واکنشمان مفید باشد حالمان خوب است ولی زمانی که برعکس باشد یعنی آن گونه که مد نظرمان است در دنیا ظاهر نشویم فکر می کنیم بی ارزش هستیم و چنان زندگیمان را به کنترل خود در می آورد که برای ساعت ها یا حتی روزها ما را درگیر خود می کند
آن زمان است که به خودمان بدگویی می کنیم چرا این گونه شد ؟ چرا این طور رفتار کردی ؟ نکند کل مسیرم اشتباه است ؟ حتی ممکن است در آن زمان تصمیم بگیریم که مسیر زندگیمان را تغییر دهیم
این بدگویی ها داخل ذهنمان یکی پس از دیگری یا گاهی همه با هم به ما می فهمانند که هیچی نیستیم
و این گونه است که ثانیه های زندگی برایمان تلخ می گذرد،گوشه ای می نشینیم و هیچ انگیزه ای نداریم حتی برای میل به غذا.
چرا این گونه دنیای اطرافمان می تواند کنترل زندگیمان را به دست بگیرد؟
شاید بگویند فراموشش کن ، به چیزای خوب فکر کن…
می توانیم فراموش کنیم؟ آیا آن اتفاقی که باعث این احساس شده است دود می شود و به آسمان می رود یا در ناخودآگاه ما باقی می ماند و اگر مجدد آن اتفاق تکرار شود آن احساس بی ارزشی را تجربه می کنیم
خب چه کار می توان کرد ؟
شاید با مثال بتوان پاسخ داد ، او در جمعی می خواهد اظهارنظر کند اما چنان برایش سخت می آید که ترجیح می دهد برای راحتی خود آن را رها کند اما در عمق وجودش از این که چیزی را می دانسته ولی نگفته احساس خلا می کند یعنی چیزی باعث شده آن رفتاری که موردپسندش است را انجام ندهد
چه چیزی غیر از ترس می تواند باشد
ترس است که او را به بند می کشد واجازه نمی دهد موثر باشد و در نهایت تفکر بی ارزشی در او شکل می گیرد.
چطور می شود از ترس رها شد؟
مگر می شود ؟ این احساس هرجایی ممکن است رخ بنمایاند گاهی خوب است و گاهی بد ، بد از آن نظر که نمی گذارد همانی باشیم که می خواهیم، پس فقط می توان گفت اگر ترس هست بگذار باشد کمی شجاعت چاشنی آن کن.
بدون دیدگاه