پرسید : تنها زندگی می کنی ؟
جواب داد : بلی
به او چنان نگاهی کرد،انگار گناه کرده است که تنهاست.
او سخنی نگفت ولی ذهنش درگیر شد
با خود گفت گاهی اوقات انسان ها غیر قابل تحمل می شوند و دلت می خواهد فرار کنی تا دیگر آن ها را نبینی
با کلماتشان آزارت می دهند شاید این کارشان ناخواسته باشد ولی نکته این جاست که او از این بابت ناراحت بود و نمی دانست با دنیا چگونه تا کند
او آزار می دید و دوست نداشت با کسی در این باره سخن گوید، چون به او می گفتند: تو سن ت در حال افزایش است و باید ازدواج کنی.
خنده ش گرفت وگفت: ازدواج کنم فقط به خاطر این که به من نگویند چرا تنهایی، خب اگر من قصد ازدواج نداشته باشم چه؟
جالب است…باید زندگیم را به شکلی بچینم که دیگران دوست داشته باشند
برای همین است که او نمی دانست با دنیا چگونه تا کند.
دنیایی که گاهی چنان قدرتمند می شود که احساس می کند اگر فرارکند یا تسلیم شود ،چنان آزاردهنده است که ساعت ها یا حتی روزها او را درگیر خود می کند.
می گوید هر بار سخنی می شنیدم که دوست نمی داشتم واکنش نشان می دادم یعنی می جنگیدم اما تکرار می شد ، گاهی واکنشی نداشتم ولی ناراحتی با من می ماند و آن موقع بود که تصمیم می گرفتم دور شوم از انسان ها…
اگر هم مجبور می شدم در کنارشان باشم سخن نمی گفتم تا سخنی نشنوم
گفت آرزویم این است که خلاص شوم یعنی کلمات دیگران روی من تاثیری نداشته باشد، کلمات دیگران مرا ضعیف می گرداند فکر می کنم کنترل زندگیم را به دست گرفته اند و از آن به بعد زندگیم آن گونه می شود که آن ها می خواهند
به یاد می آورد در کودکی والدینش سعی در کنترل او داشتند و او نمی توانست به گونه ای دیگر عمل کند و همین در بزرگسالیش تکرار شده است.
و این جاست که والدین باید بدانند با کودکانشان چه می کنند
شاید او بتواند خلاص شود ولی قسمت بد ماجرا این جاست که باید آزار ببیند.
بدون دیدگاه